وگاس
از سفر کوچکی بر می گردم…از شهری که فکر می کنم اگر قرار بود صد شهر را برای گردش انتخاب کنم این صد و یکمی اش بود.در میان بیابان خشک و گرمای طاقت فرسا شهری بنا شده است که تلالو چراغهایش در شهر توجه همه را جلب می کند. شهری که هنوز بر در و دیوارش یادگارهای زیادی از الویس به چشم می خورد.
اینکه چطور شد به «لاس وگاس» سفر کردم بماند برای وقتی دیگر. اما برای من همه چیز درین سفر جالب بود. از دورنمایی که ازین شهر دیدم… تا خیابانهای بزرگی که در میان صحرای خشک و بی آب و علف گذرگاه اینهمه گردشگر شده بود…
«لاس وگاس» شهری کاملا آزاد است به معنی واقعی کلمه . آدمها هرچه که هستند، هر مقام و شغلی که دارند برای مدتی رها می کنند و درین شهر به تفریح می پردازند. همه جور تفریحی درین شهر آزاد است و هیچ کس مانع کسی دیگر نمی شود. شهر هرگز نمی خوابد و در حیاتی ممتد از بام تا شام به زندگی پر هیاهوی خود ادامه می دهد… وقتی که روز از شدت گرمای خود می کاهد کم کم بر تعداد بازدیدکنندگان شهر اضافه می شود. تفریح بزرگ شهر قمار است به همه انواع و اشکالی که می شود تصور کرد…هتلی وجود ندارد که قمارخانه نداشته باشد. میزهای سبز رنگ بازی گسترده اند و دایره های چرخنده ی پر از شماره میگردند و پول را ازین دست به دستی دیگر منتقل می کنند. آدمها می نشینند، می نوشند و سرنوشت پولهای خود را به دست این دایره های گردنده یا کارت های بازی می سپارند… چه پولهای کلانی که یک شبه نمی بازند و یا یک شبه بدست نمی آورند…کنار بیشتر کازینو ها یک فروشگاه کوچک هم وجود داشت… اول فکر کردم چقدر عجیب است که اشیاء کوچک و بزرگ این مغازه ها اینهمه ارزان است…اما بعدا متوجه شدم که همه این لباسها و کیفها و کفشهای زیبا مال قماربازان بخت برگشته ای است که بعد از باخت های بزرگ مجبور شده اند همه هستی خود را به فروش گذارند و با پای برهنه وگاس را ترک نمایند…
وقتی در خیابانهای شهر می گشتم چیزی که توجهم را جلب کرد تبلیغات روی تاکسی ها بود. بالای بیشتر تاکسی ها تصویر تقریبا عریان زنان زیبا با شماره تلفن و آدرس جستجو درج شده بود…دیوارها و مجلات شهر هم پر بود از همین نشانی ها…کنار بلوار لاس وگاس که قدم می زدم هر چند متر یک نفر ایستاده بود و «کارت ویزیت» به هرکسی که تمایل داشت ارائه می کرد.کف پیاده رو پر بود از تصویرهای شهوت انگیز زنانه…فکر می کنم که این صنعت کهن دنیا بی هیچ مشکل قانونی ای در وگاس به حیات خود ادامه می داد…
رستورانهای زیادی در بلوار اصلی شهر دیده نمی شد. برایم جای سوال داشت که چطور شهر توریستی به این بزرگی رستوران خوب کم دارد. اما بعدا از حجم زیاد الکلی که در کازینوها و بارها ارائه می شد فهمیدم که چرا مردم گرسنه نمی شوند…شراب های رنگارنگ و آب جوهای بزرگ جایی برای گرسنگی باقی نمی گذاشت…لیوانهای آب جو جالب بود. اول بار چیزی شبیه گلدان های شیشه ای سر تنگ در دست مردم توجهم را جلب کرد. وقتی دقت کردم متوجه شدم که این گلدانها به جای چند لیوان کار می کنند و خیال مشتری و فروشنده را از همان اول راحت می کنند!…مردم در شهر قدم می زدند و با نی کلفتی که در کنار این گلدان ها! تعبیه شده بود آبجو می نوشیدند…مست بودند و در مستی خود هیاهو می کردند…
صدای جاز از هر گوشه خیابان به گوش می رسید…جوانترها با ضربه های موسیقی بالا و پایین می پریدند و ارتعاش ناشی از این تکانها را می شد در زمین کنار خیابان ها حس کرد… قدم که می زدم آهنگ «زن زیبای» الویس در گوشم زمزمه می کرد…چراغهای رنگارنگ چشمکزن تصویری زنده و به یاد ماندنی از شهر در خاطرم باقی می گذاشت…
برای اولین بار بود که زندگی از «نوع» دیگر را به چشم می دیدم… زندگی از نوعی که آدمها تا هر کجا که بخواهند آزادند…زندگی از جنس بی مرزی…بی حدی… مستی تمام عیار… از جنس برد و باخت های بی حساب… زندگی از جنس «قمار»…
نیایش : ساعت 2:18 روز دوشنبه، 25 خرداد، 1383
—
واشنگتن دی سی
بعد از دو ساعت در جا نشستن روی صندلی تنگ و ناراحت هواپیما؛ اونهم توی صف پانزده تایی هواپیماهایی که می خواستند یکی یکی بپرند، حدود ده و نیم شب پامون رو روی زمین واشنگتن گذاشتیم. از اولش قرار گذاشته بودیم که ماشین کرایه کنیم تا کارهامون رو بدون دغدغه و با سرعت بیشتر انجام بدیم. اما رانندگی کردن توی تاریکی شب، اونهم در شهر نا آشنایی که هیچ تصوری از بزرگراه هاش نداری و اصلا نمی دونی که هتلت در کدام منطقه شهر واقعه اصلا شوخی بردار نیست … می تونی بدشانسی بیاری، به راحتی گم بشی و صاف از محله سیاهپوست ها سر در بیاری!… اتفاقا همین طور هم شد و ساعت یازده و نیم شب، خسته و گرسنه و تشنه ، با یک نقشه بی خود روی پای من و سردرد همراه سر از بدترین منطقه واشنگتن در آوردیم!… چراغ بالای سر من روشن بود. هرچی نقشه رو نگاه می کردم و با اسم خیابونها مطابقت می دادم و تقریبا مطمئن می شدم که دارم درست هدایت می کنم باز می دیدم که به یه جای نامربوط می رسیدیم!…خونه های قدیمی و رنگ و رو رفته ، خیابونهای خلوت و خیس و حضور یک عده جوونک سیاهپوست سر هر نبش که خشتک شلوارشون تا زیر زانوشون می رسید و لبه کلاهشون پس کله، کم کم ترس و اضطراب توی همه وجودم پیچید. همه شماره ها شبیه هم بودند، بیشتر کوچه ها یک طرفه. هرچی می رفتیم انگار دور خودمون می پیچیدیم و از اون محله تکون نمی خوردیم… آخر سر یک گوشه کنار خیابون پارک کردیم تا بفهمیم کجا هستیم … یک دقیقه نگذشته بود که یک آقای سیاه پوست و خانومش به طرف ماشین اومدند. همراه گفت که راه رو گم کردیم. خانومه با لهجه غلیظ مسیر رو نشونمون داد و شوهرش به سرعت گفت: » اینجا خطر در کمینه… زودتر اینجا رو ترک کنید و دیگه هیچ جا نیاستید»….قبلا از دوستان شنیده بودیم که گم شدن در بعضی محله های شهرهای بزرگ آمریکا مساوی مرگه اما اصلا فکر نمی کردیم که این بلا اونهم در اولین سفر همراه به آمریکا -اونهم با بدبینی زیادی که اون نسبت به آمریکا داره – برامون اتفاق بیافته!… مسیر برگشت رو دقیقا به خاطرم نیست چطور طی کردیم اما وقتی وارد هتل شدیم انگار از خدا عمر دوباره گرفتیم.
هنوز نفس تازه نکرده بودیم که توی آسانسور با اون منشور درازی که دست من بود – به قول ماموران امنیتی فرودگاه «شکلات تابلرون بزرگ»!- گیر سه تا سرباز مست آمریکایی افتادیم… یکی شون به شوخی و با صدای بلند از من پرسید بمب توی این تابلرون کار گذاشتی؟
…
فقط یک روز فرصت کردیم بریم و از بناهای یادبود شهر، کاخ سفید و یکی از موزه های سمیت سونین دیدن کنیم. اونقدر موزه بود که واقعا نمی دونستیم کدوم یکیش رو انتخاب کنیم . همراه بیشتر دوست داشت بره موزه تاریخ طبیعی و یا موزه هوا و فضا…اما من بیشتر دوست داشتم بریم موزه تاریخ آمریکا…. بالاخره هم رفتیم موزه تاریخ امریکا به این امید که شاید یک روز دیگه وقت کنیم و بیاییم بقیه موزه ها رو ببینیم. خوبی بزرگ موزه های واشنگتن اینه که همه روز هفته بازه و برای بازدید عموم رایگانه….سیر تحول صنعتی امریکا از اونچه چهارصد سال پیش بوده تا امروز؛ از دست نوشته های ادیسون و دفترچه یادداشتش با اولین طراحی هایی که از مدارهای برقی کشیده بود، اولین وسایل جراحی و ارتوپدی تا پیشرفت طب امروز ، اولین ماشین های بخار همه و همه هیجان آور بود…
در بنای یادبود لینکلن «بیانیه استقلال» روی دیوارسنگی دو طرف نوشته شده بود. بیانیه رو قبلا هم خونده بودم اما در کنار مجسمه مرمری ابراهام لینکلن شکوه دیگری داشت…مخصوصا بخش پایانی:
«-That this nation under God shall have a new birth of freedom- and that government of the people by the people for the people shall not perish from the earth.»
…
همراه همیشه می گه سفرهای به یاد موندنی ما رو امتحان خراب می کنه! اما من خوشحالم که سفر می کنم حتی اگر سفر به خاطر امتحان باشه… بهتره آدم امتحان داشته باشه و مجبور شه دنیا رو بگرده تا به خاطر کار و گرفتاری روزانه از سفرکردن باز بمونه… تجربه سفر آدم رو تکون می ده …هر چند کوتاه باشه … هرچند آغشته به دغدغه و اضطراب امتحان باشه!
…
تا به حال امتحانی رو که در فیلادلفیا دادیم تجربه نکرده بودم…. تجربه معاینه و شرح حال گرفتن از بیماری که بیمار نیست اما نقش بیمار رو بازی می کنه برام جالب بود. اونهم انواع و اقسام بیماری ها در بیمارانی با رنگ پوستهای مختلف، گویش های مختلف و آداب و رسوم گوناگون. جالب این بود که بعضی ها نقش بیمار عصبانی و بداخلاق رو بازی می کردند و هر کاری که می کردی غر می زدند… یکی از بدترینشون یه زن گیج بود که دو هفته پیش از پله های زیرزمین پایین افتاده بود …همراه می گفت این مورد خشونت خانگی بود… اما من کاملا این مسئله رو فراموش کرده بودم و بعدا که نشونی هاش رو داد فهمیدم که حدس اون درست تر بوده ( البته فکر نکنید خیلی بهتر از من امتحان داده ما معمولا نمره هامون شبیه هم میشه!)
اما هیجان و دلشوره امتحان هم نتونست مانع بشه که از صحبت با بیماران لذت نبرم… توی یکی از اتاق ها یه دختر زیبا نشسته بود که به خاطر اصرار مادرش و خستگی مفرط به درمانگاه اومده بود. نیمی از موهای کوتاه سیاه جلوی سرش رو سفید کرده بود و یک لب واره کوچولو به گوشه لب پایینش آویزون بود. معمولا از آدمهایی که انواع و اقسام جاهای بدنشون رو سوراخ می کنند خوشم نمی یاد اما دختره اونقدر لطیف و آروم حرف می زد و می خندید که من واقعا دلم نمی خواست از اتاق برم بیرون. فکر کنم سه بار ازش پرسیدم چیزه دیگه ای هم هست که دوست داشته باشی به من بگی و اون هم مثل اینکه بخواد به من کمک کنه سوالی رو که من باید از زیر زبونش می کشیدم از من پرسید. وقتی زنگ پایان رو زدند اون هم مثل من خندید…فکر می کنم هردوتامون می دونستیم که از نقشمون خارج شده بودیم!
…
اما همیشه بهترین قسمت سفر برای ما پایان سفره !… اونوقتی که دلشوره امتحان گذشته و یک خسته نباشی بزرگ به تن آدم می چسبه!… همراه از موهای ژولیده من عکس گرفت و من از چشمهای خسته اون با عینک… یادگاری از یکی دیگر از مراحل سخت و سفری به یاد موندنی.

نیایش : ساعت 20:54 روز چهارشنبه، 4 خرداد،1384
—–
آلاباما
روز اول که رسیدم از شدت خستگی و کار زیاد تب کردم… همه چیز پر حرارت به نظر می رسید. بیشتر از همه «درون من» که از یک تحول دوباره داغ شده بود…
تا دست به نوشتن ببرم مدتی طول می کشید…. تا احساس کنم که می توانم درباره سرزمینی که در آن وارد شدم چیزی بگویم. همیشه در آغاز این تفاوت هاست که به چشم می آید…سفر از سرزمینی سرد به سرزمینی شرجی و گرم، با مردمانی جنوبی، که انگلیسی را با لهجه ای غلیظ حرف می زنند. ایالتی که خاطره سالها برده داری را در حافظه تاریخی خود و در فرهنگ و برخورد مردمانش حفظ کرده است… سیاه پوستان آمریکا مردمان جالبی هستند از آنرو که آینه تمام نمای یک تحول تاریخی اند و نمودار فقر آشکار بخشی از جامعه آمریکا.
چند عکس کوچک هم دارم از ایالت آلاباما که تا مدتی کوتاه در آن خواهم بود…بیشتر را به بعد می گذارم. تا فرصتی دیگر…
روز شکرگزاری در آلاباما
هفته پیش هفته شکر گزاری در آمریکا بود. وقتی در ونکوور بودم روز شکرگزاری در اواسط اکتبر برگزار می شد. علت این اختلاف زمانی هم ظاهرا به خاطر سردسیر بودن کانادا و زودتر رسیدن فصل درو در کانادا بوده است. آمریکایی ها می گویند روزشکرگزاری و مراسمی را که در این روز انجام می دهند از سرخ پوستان امریکا یاد گرفته اند و به پاس محصولی که در آخر پاییز برداشت شده است همه خانواده دور هم جمع می شوند و این روز را جشن می گیرند. بوقلمون، غذای همراه بوقلمون ( که به درسینگ مشهور است)، پای کدو تنبل و سیب زمینی شیرین (یک جور سیب زمینی قرمز رنگ که در آمریکا می روید و برخلاف سیب زمینی های معمولی بسیار شیرین است) از غذای های اصلی این روز است.
همیشه دوست داشتم در مراسم این روز شرکت کنم و طعم غذاهایی را که درین روز طبخ می شود بچشم. اما این سه سال هیچ وقت به خانه دوستان کانادایی دعوت نشدم و خوب هیچ وقت هم فرصت نشد که مراسم این روز را از نزدیک ببینم. اما امسال به مهمانی این روز دعوت شدم و با همه دوری راه و مشکلاتی که سفر به خانه معلم اول دبستان من وجود داشتم تصمیم گرفتم که این دعوت را بپذیرم…(یکبار هم داستان اولین معلم دبستانم را برایتان نوشتم…همان که کاملا اتفاقی و پس از مدت ها دوباره پیدایش کردم)
به خاطر تصادفی که در یکی از بزرگراه های بین راه شده بود پس از دو ساعت رانندگی با نیم ساعت تاخیر به خانه بزرگ ییلاقی آنها رسیدیم. همه خانواده از بزرگ و کوچک منتظر ما بودند و بوهای لذیذی که در خانه پیچیده بود همه را گرسنه تر کرده بود. روی یک میز بزرگ که سبدی زیبا از گلهای پاییزی رویش گذاشته بودند، بشقاب های چینی قدیمی به تعداد مهمانان مرتب چیده شده بود. جالبتر از همه این بود که پدربزرگ خانواده (همسر معلم من) و معلم من تعیین کردند که هر کسی کجا بنشیند. به ترتیب سن و هرکس در کنار همسر. بچه ها روی یک میز گرد کوچک جدا در کنار میز بزرگ. قبل از آوردن غذا همه دور میز نشستند. سکوت برقرار شد و پدر بزرگ دعای روز شکرگزاری و دعایی برای سپاس از پروردگار به خاطر حضور مهمانان تازه وارد خواند. پس از آمین دسته جمعی، دیس بزرگ سینه ی بوقلمون از گوشه راست میز شروع به چرخیدن کرد… بعد به ترتیب درسینگ بوقلمون، خوراک قارچ و لوبیای سبز، سیب زمینی شیرین ، مربای آلبالو و چند جور غذای دیگر که همه (حتی من را!) به اشتها آورد!….جای شما خالی !
بعد از ناهار گشتی در میان درختان بلند باغ بزرگ میزبان زدیم. درختان بلند گردو و گیلاس در میان خش خش برگهای زرد زیر پای ما خاطره تابستان را زنده می کرد. انبوه گردوهای به زمین ریخته نوید زمستانی پر بار به سنجاب های باغ می داد. آهوان آهسته از آن دورهای باغ سرک می کشیدند. پاییز را می شد با همه وجود در میان باغ حس کرد…شاید هیچ دقیقه ای در طول آن عصر به دلنشینی گفتگوی ساده با پدربزرگ و قدم زدن در میانه باغ نبود. گفتگو با یک مسیحی مهربان و مومن…که سپیدی موهای دوران کهنسالی روشنایی چهره زیبایش را افزون کرده بود.
غزل وسایل تهیه یک خانه زنجبیلی از میزبان هدیه گرفت و من یک بسته پیکان (یا گردوی آمریکایی) با ده ها خاطره خوش از دوران بچگی!
اين هم از خانه زنجبيلی غزل…

و اين هم منظره روبروی خانه ميزبان…

بوستون
خوب این سفر ها شاید خاطره انگیز ترین سفرهای عمر من باشد… سفری در ابتدای زمستان به نقاطی کاملا ناشناخته.
اولین سفر را به مقصد ورکستر ( شهری در ایالت ماساچوست حدود چهل میلی غرب شهر بوستون) ترک کردیم. ساعت هفت و بیست دقیقه صبح راه افتادیم که طبق برنامه ساعت 6 بعد ار ظهر ورکستر باشیم. غزل صبح خواهش و تمنا کرد که ما سر راه به مدرسه برسانیمش اما همراه می گفت که به موقع به اتلانتا نخواهیم رسید… همراه وسواس عجیبی در برنامه ریزی سفر دارد . مکان و زمان را مو به مو تنظیم می کند و نقشه سفر را در ذهن به دقت می چیند. برنامه ریز بسیار دقیقی است و فکر می کنم اگر نقشه کش یا زمین شناس یا مهندس راه می شد حتما بسیارخوش می درخشید…اما یک عیب کوچک هم دارد ! و آن اینکه حاشیه امنیت کمی برای تغییر برنامه می گذارد. آنهم با یک دختربچه کوچک که موقع رفتن پدر و مادر یک مرتبه بغض می کند و می خواهد که یک کم بیشتر همراهشان باشد.
وقتی به فرودگاه رسیدیم دختر جوان سیاه پوستی که بارها را تحویل می گرفت نگاهی به ساعتش کرد و با صدایی بی تفاوت گفت: » ده دقیقه دیر رسیدید و بارتان را دیگر نمی شود تحویل گرفت!… اگر دوست دارید بدون چمدان سفر کنید!» من اول متوجه نشدم منظورش چیست و به عادت قدیم خواهش کردم: » خانم می شه حالا لطفا این یکی را قلم بگیری و بار ما رو بفرستی؟» اما او با خونسردی به علامت نفی سرتکان داد. همراه عصبانی نگاهی به من کرد و گفت: » پرواز که خونه خاله نیست وقتی دیر بکنی معذرت بخواهی و بخواهی سوارت کنند. بارها راه خودشون رو می رند و ما راه خودمون رو …دیدی همون ده دقیقه دیرکردن تو و رسوندن غزل به مدرسه چه کرد؟»…البته من زیر بار نرفتم اما راست می گفت. از سه روز پیش برنامه ریخته بود و من و غزل اولین مرحله سفر را به هم ریخته بودیم. پرواز بعدی پنج ساعت و نیم دیگر به مقصد بوستون حرکت می کرد و مثل دومینوهایی که وقتی یکی می افتد همه پشت سر هم می افتند برنامه های همراه هم یکی پشت سرهم خراب می شد. دیگر معلوم نبود وقتی دیروقت شب به بوستون برسیم قطاری برای ورکستر وجود داشته باشد و معلوم نبود که شب سرد و یخبندان بوستون را باید کجا سپری می کردیم! … به روی خودم نیاوردم و سعی کردم پنج ساعت و نیم تاخیر را با خنده برگزارکنم . گفتم: » اصلا توی سفر همیشه اتفاق غیرمنتظره ممکنه بیافته و نمی شه همه چیز رو دقیق پیش بینی کرد… ببینم راستی اون موقعی که اینترنت نبود که دقیقه و ثانیه حرکت قطار و ترن و پرواز و رزو هتل رو امکان پذیر کنه مارکو پولو چطور جاده ابریشم رو طی کرد؟»… همراه که از استدلال من خنده اش گرفته بود گفت: » آخه عزیزه دلم مارکوپولو که خودش برنامه خودش رو بهم نمی ریخت که. خودت دیر کردی حالا گردن سفر می اندازی!»
نمی دانم آیا تا به حال احساس کردید بعضی روزها روزهای بد بیاری اند یا نه. دخترک به چمدان نصفه نیمه ما هم گیر داده بود. می گفت:» پنجاه و یک پوند وزنشه ( یک پوند اضافه) می خواهید اضافه بار بدید؟» این یکی دیگر خیلی زور داشت دو نفر که می توانند چهار تا چمدان پنجاه پوندی با خود ببرند باید برای یک پوند اضافه بار می دادند! «گفتم: » نه خانم ممنون! پالتو داخل چمدان را دستم می گیرم!» یک پالتو سفید پوشیده بودم، پالتو سیاه همراه را هم دستم گرفتم ، یک کیف روی یک شانه و لب تاپ هم روی آن یکی شانه!… مثلا می خواستم این بار سبک سفر کنم!
سفر درس های بسیار به آدم می دهد. اول آنکه یاد بگیری خونسرد باشی و با هر اتفاق غیر منتظره با آرامش برخورد کنی! نه تنها پنج ساعت و نیم بعد راه نیافتادیم، دو ساعت دیگر هم مجبور شدیم به علت باران شدید در بوستون و نامساعد بودن زمین فرودگاه منتظر بمانیم. بالاخره ساعت هشت شب وارد بوستون شدیم. باید سوار اتوبوس می شدیم برای ایستگاه جنوبی و از آنجا سوار قطار به مقصد ورکستر. آخرین قطار ورکستر ساعت ده شب حرکت می کرد و ما اگر به قطار ساعت ده نمی رسیدیم برنامه روز مصاحبه فردا را از دست می دادیم! همراه خسته و عصبی بود و هم مضطرب برای مصاحبه ی فردا. من اما مثل سیب زمینی پشندی پخته شده کاملا آرام بودم و به اطراف نگاه می کردم! فضای قدیمی ، تاریک و انگلیسی ایستگاه قطار و بوی لذیذ سوپ داغی که از فروشگاه کوچک وسط ایستگاه به مشام می رسید داستان های چارلز دیکنز را به یادم می انداخت.
آخرین بد بیاری آنروز اندازه چمدان بود! و باز هم متاسفانه حق با همراه. از اول به من گفت که چمدان کوچک بردار تا بتوانیم با خود داخل هواپیما ببریم اما من چمدان بزرگ خوش دستی را که چرخ های شفاف زیبایی داشت و به راحتی قابل کشیدن بود انتخاب کردم. وقتی از در فرودگاه بیرون آمدیم و مجبور شدیم چمدان را دنبالمان بکشیم گفتم: » دیدی بهتر شد این یکی را آوردیم؟» همراه چیزی نگفت اما وقتی می خواستیم سوار قطار شویم تازه متوجه محدودیت اندازه چمدان برای حمل با قطار شدیم… این یکی را دیگر اصلا فکرش را هم نمی کردیم! …به هر بدبختی ای بود چمدان را داخل قطار بردیم. شانس آوردیم نیمه شب بود و قطار تقریبا خالی می رفت و گرنه معلوم نبود بشود آن چمدان بزرگ را در راهروهای تنگ قطار جلو برد یا روی یک صندلی دونفره به جای مسافر گذاشت.
شب بود و قطار آرام آرام پیش می رفت. شیشه های قطار از سرما بخار کرده بود و منظره بیرون به سختی دیده می شد. مدت ها بود قطار سوار نشده بودم. فکر می کردم چون اینجا آمریکاست و ایالت ماساچوست، قطارحتما جدید است و سوپر مدرن…اما یک قطار کهنه با ایستگاه های کثیف و پر از آشغال با همان ماموران قطار که بلیط را با پانچ سوراخ می کنند چیزی بود که مشاهده کردم. مسافران اندک قطار بیشتر جوانان دانشجو بودند. تنها و معمولا با یک کتاب یا لب تاپ که یا می خواندند یا می نوشتند… و من بسیار خسته بودم. حرکت آرام قطار و تاریکی شب مثل یک لالایی عجیب پلکهایم را بر هم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفتم…
یک روز در هاروارد
بوستون شهر بسیار زیبایی است. البته زیبایی ای کاملا متفاوت با ونکوور. شهری که هاروارد و تافت و م.آی.تی و دانشکاه بوستون در آن قرار گرفته باشد نمی تواند زیبا نباشد. اکثریت جمعیت شهر را جوانان دانشجو تشکیل می دهند که زندگی ای کاملا دانشجویی دارند و هرکدام در دنیای تفکرات جوانی غرقند. به نظرم آمد که آدمها در بوستون خیلی آزادند و آنچه روش زندگی را دیکته می کند نه عرف و باید های اجتماعی، که خواست شخصی فرد است. تنها عیب بزرگش سرمای شدید پاییز و زمستان است که تا مغز استخوان آدم را می سوزاند…
شنبه بنابر گزارش هواشناسی روزی آفتابی بود. البته روزی درست قبل از اولین برف زمستانی. دلم می خواست در اولین سفری که به این شهر داشتم از دانشگاه هاروارد دیدن کنم…دانشگاهی که چهار سال پیش برای تحصیل در آن فقط به اندازه یک «ویزا» فاصله داشتم.
وقتی که در ایستگاه مترو پیاده شدیم آنچنان باد سردی به صورتم خورد که فکر کردم اگر تا چند دقیقه دیگر صورتم را نپوشانم پوستم یخ خواهد زد اما زیبایی ساختمان های قدیمی و فضای باز و روشن میدان هاروارد باعث شد که در برابر سرما بایستم و به گشت و گذار ادامه دهم. هاروارد مثل یک شهر است . از نانوایی گرفته تا کفاشی همه و همه در محوطه دانشگاه پراکنده است. انگار محله های زندگی و دانشگاه با هم بزرگ شده اند و شهر آنچنان در میان دانشگاه فرو رفته است که نمی توانی بگویی اینجا نرده های دانشگاه است. احساسات مغشوشی داشتم. هم خوشحال بودم که بالاخره پس از چهار سال توانستم به این نقطه از زمین پا بگذارم و هم ناراحت ازین که به خاطر عقده های فروخورده یک آدم نادان از تحصیل در دانشکده بهداشت بازماندم. فکر می کردم اگر درین چهار سال آنجا زندگی کرده بودم امروز چقدر تجربه متفاوتی داشتم و چقدر با من ِ امروزم تفاوت داشتم.
از موزه تاریخ طبیعی هاروارد دیدن کردیم. هر بخش با دستاوردهایی از دانشمندان هارواد شروع می شد و سیر تلاش و کوششی که در جهت کشف حقیقت و ارتقای علم کشیده بودند. برای من از همه جالب تر مجموعه گیاهان شیشه ای بود که دو گیاه شناس بزرگ حدود صد و پنجاه سال پیش تهیه دیده بودند. احساس کردم آدمهایی که در آن مجموعه کار می کردند شادمان بودند. آنچنان با حرارت حرف می زدند و توضیح میدادند یا به بخش معرفی کتاب دعوت می کردند که حتی آدم های پیر را هم به وجد می آوردند… شاید برای همین است که از قدیم می گفتند مصاحبت با اهل دانش آدمی را جوان نگه می دارد.
عصر خسته و قندیل بسته به هتل رسیدیم… درونم پر از شادمانی دوران نوجوانی شده بود. روح پرسشگر نوجوانی انگار برای مدتی دوباره در من حلول کرده بود. خوشحال بودم که آسمان فرصت این سفر به یاد ماندنی را به من داده بود.
نیایش : ساعت ٩:٥٦ ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٠
—-
می سی سی پی مهربان
بچه که بودم داستانهای مارک تواین را خیلی دوست داشتم . به غیر از شاهزاده و گدا که لجم را در می آورد داستانهای هاکل بری فین و تام سایر را بارها خوانده بودم. از فضای گرمسیری و دم آلود داستانهای مارک تواین خوشم می آمد. همیشه فکر می کردم رودخانه می سی سی پی چه جاذبه ای داشت که تام سایر حاضر بود تمام عمرش را روی کشتی های بخار بزرگ این رودخانه بگذراند…
برای مصاحبه در شهر «صخره کوچک» باید از ایالت می سی سی پی می گذشتیم. تصمیم گرفتیم این بار با ماشین سفر کنیم تا رودخانه می سی سی پی را از نزدیک ببینیم. در ایالت های جنوبی امریکا اگر با ماشین سفر کنید قبل از ورود به هر ایالت یک «خوشامد خانه» وجود دارد که مناطق دیدنی و جاذبه های توریستی هر ایالت را معرفی می کند. ما هم که از راه طولانی و یکنواخت خسته شده بودیم در خوشامد خانه ایالت می سی سی پی توقف کردیم. یک عده خانم و آقای پیر زنده دل به همه خوشامد می گفتند و قهوه داغ به مهمانان تعارف می کردند. بعضی ها به نظر بیش از هفتاد سال داشتند اما شاد و زنده دل با «دلسيمر» موسیقی اجرا می کردند. دلسيمر یک ساز بومی جنوب آمریکاست ساخته مردم نواحی آپالاچی. سازی است تقریبا شبیه تار با این تفاوت که روی پا می گذارند و می نوازند. خانم پیری که دلسيمر می نواخت از من خواست که کنارش بنشینم و به اجرای زیبایش گوش بدهم . برایش جالب بود که دو نفر از ایران از آنجا گذر می کنند و خیلی دوست داشت بیشتر درباره ما بداند و اینکه چطور گذر ما به می سی سی پی افتاده است. از خانم هایی که به ما قهوه تعارف کردند پرسیدم که اگر یک نکته درباره می سی سی پی باشد که بخواهند بما بگویند آن یک نکته چیست؟ گفتند «توپلو» شهر کوچکی در می سی سی پی است که زادگاه الویس پریسلی است. توصیه کردند حتما از توپلو دیدن کنیم چرا که موزه کوچکی از محل زندگی و دوره نوجوانی الویس آنجا وجود دارد. طعم لذت بخش قهوه ، نوای دلنشین موسیقی و مردم خونگرم و مهربان خوشامد خانه می خواستند همانجا برای ساعت ها نگهم دارند…اما شوق دیدن بیمارستان بزرگ کودکان آرکانزا روی پا بندم نمی کرد…
ایالت تنسی و ایالت آرکانزا توسط رودخانه می سی سی پی از هم جدا می شوند. برای رسیدن به آرکانزا باید از روی پل بزرگی که یک سرش در تنسی است و سر دیگرش در ارکانزا می گذشتیم. با وجود اینکه هوا سرد بود پنجره را پایین کشیدم تا صدای خروشان رودخانه را زودتر بشنوم… پل عظیمی دو طرف رودخانه را به هم وصل می کرد و می سی سی پی خروشان و پهناور از زیر پل رد می شد. آبرفت های عظیم دو طرف رودخانه دشت پهناوری برای کشت فراهم کرده بود… دستانم را از ماشین بیرون بردم تا از رودخانه فیلم بگیرم. لحظه ای که ما از روی پل می گذشتیم هیچ کشتی ای در رودخانه شناور نبود اما می شد تصور کرد که چه کشتی های بزرگی می توانند از میان رودخانه گذر کنند. بی جهت نبود که تام همیشه سفر بر روی عرشه کشتی را آرزو می کرد. آبرفت و جنگل های زیبای اطراف رودخانه مرا هم به سفر روی می سی سی پی تشویق می کرد… خوشحال بودم که دعوت بیمارستان کودکان آرکانزا را پدیرفته بودم… می سی سی پی با همه خروشندگی اش بسیار مهربان به نظر می آمد…

نیایش : ساعت ٦:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٩
نيويورک نيويورک
شاید هیچ کدام ازین سفرهایی که رفتم به هیجان انگیزی سفربه نیویورک نبود. روز دوم ژانویه آلاباما را به مقصد نیویورک ترک کردیم. غزل خیلی اصرار کرد که با ما بیاید و من هم خیلی دوست داشتم که درین سفر همراهیمان کند اما همراه نظر دیگری داشت و من هم قبول داشتم که اولین بار سفر به شهری بسیار بسیار بزرگ و ناشناخته بدون غزل معقول تر خواهد بود… اما راستش درست وقتی پایم را روی زمین فرودگاه لاگاردیا گذاشتم پشیمان شدم که چرا غزل را همراه نیاوردیم. پیشخوان اطلاعات فرودگاه یکسره پر بود از موزه ها و برنامه های تئاتر برادوی و صدها برنامه دیدنی دیگر که فقط هنگام تعطیلات سال نو میلادی اجرا می شد. دردناک تر از همه تبلیغ تئاتر «شیرشاه» و»دختر زیبا و دیو» محصول والت دیزنی بود که می دانستم غزل اگر آنجا بود یک لحظه هم برای دیدن آنها درنگ نمی کرد.
هتل ما در خیابان چهل و دوم و لکزینگتون، درست در قلب شهر منهتن قرار داشت. با وجود اینکه همه مصاحبه های من و همراه در بروکلین بود اما تصمیم گرفتیم که در منهتن بمانیم تا شب ها بعد از مصاحبه به گشت و گذار در شهر بپردازیم. منهتن شهری است که موقع راه رفتن در آن سردرد خواهی گرفت. حتما می خواهید بدانید چرا!…راستش برای اینکه بیشتر از هر شهر دیگری روی زمین باید سرتان را بالا بگیرید و زاویه دیدتان را از امتداد افقی به عمودی تغییر دهید تا از منظره شهر لذت ببرید. منهتن شهری است که بیشتر از آنکه روی زمین باشد روی آسمان است. نمایش به تمام معنای جهان پیشرفته صنعتی. منهتن مظهر زندگی آمریکایی در قرن بیست و یکم میلادی است… در چهار کلمه: سرد، زنده، باشکوه و عظیم.
شاید برنامه تحویل سال نو سی ان ان را از میدان زمان منهتن دیده باشید. امسال حدود هفت صد و پنجاه هزار نفر در این مراسم شرکت کردند و ما که درست روز بعد سال نو آنجا بودیم هنوز بقایای مراسم دیروز را می توانستیم در تبلیغات و غرفه های موجود در پارک ها ببینیم. من تا به حال به عمرم اینهمه نور در شب و در یک خیابان ندیده بودم! آسمان خراش های برادوی تا طبقات دهم پانزدهم پر بود از ال سی دی های بزرگ که هر یک نمایش یک فیلم یا تئاتر یا یک محصول تجاری را تبلیغ می کردند. بعد از مدت ها زندگی کردن در ونکوور آرام، جمعیت و ازدحام پیاده روهای برادوی برایم تعجب آور و غیر طبیعی به نظر می رسید. اگر اهل تئاتر باشید و گه گاهی به تئاترشهر سر بزنید مطمئن باشید که از دیدن صدها تئاتر در حال اجرا در خیابان برادوی به شوق خواهید آمد. بعضی تئاترهای روی صحنه بارها و بارها توسط کارگردانان مختلف به نمایش گذاشته شده بودند. فانتوم اپرا ، ماما میا و ویولون زن روی بام از جمله تئاترهایی بودند که هر یک بارها به نمایش در آمده بودند اما مردم همچنان با شوق و ذوق به دیدن آنها می رفتند… تصمیم گرفتیم که برای تئاتر کمدی «تهیه کنندگان» به کارگردانی مل بروکس بلیط بخریم. البته همان طور که می شود از ابر شهری مثل نیویورک انتظار داشت بلیط تئاتر بسیار گران بود اما به تجربه اولین بار می ارزید… وقتی نمایش زنده و پرتحرک و پر از ظرافت های طنزآلود و آزاد را میدیدم بی درنگ به یاد تئاترهای خودمان افتادم و فکر کردم که چه هنری را با محدودیت های موسیقی و رقص و حرکت بدن در دیار ما خفه کرده اند…جای همه دوستان تئاتر دوست خالی!
وقتی همه مصاحبه ها تمام شد و ما بالاخره یک روز خالی پیدا کردیم که از صبح برای خودمان باشد به دیدن وال استریت و بورس نیویورک، مجسمه آزادی (البته از دور)، بقایای برج های دوقلو و سازمان ملل رفتیم. برای دیدن مجسمه آزادی یا می شد سوار هلیکوپتر شد یا قایق. ولی از آنجا که هر دو گران بود و ما هم برای دیدن تئاتر پول زیادی خرج کرده بودیم تصمیم گرفتیم که قامت رعنای بانوی مشعل بدست را از دور نظاره کنیم! … (هوای مه آلود و ابری منهتن متاسفانه اجازه نداد عکس زیبا بگیرم تا در وب لاگ بگذارم)
آسمان خراش های باقی مانده در کنار سازمان تجارت جهانی و عکس هایی که از برج های دو قلو به یادگار مانده بود ارتفاع برج های دو قلو را به خوبی تصویر می کرد. سازمان تجارت جهانی تقریبا سه برابر آسمان خراش های باقی مانده ارتفاع داشت و آنجا بود که تازه عظمت اتفاقی را که چهار سال پیش در منهتن افتاده بود از نزدیک حس کردم. هنوز شاخه های گل در کنار محوطه برج ها، روی نرده ها به چشم می خورد. هنوز بعضی از مردمانی که از آنجا می گذشتند می ایستادند و لحظاتی را در سکوت سپری می کردند. اسامی چهار هزار کشته شده یازدهم سپتامبر روی تابلوهایی بزرگ روی نرده های محوطه با خط ریز نوشته شده بود…
خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم که همگان می توانند وارد ساختمان سازمان ملل شوند. جالب تر اینکه راهنماهایی به شش زبان رسمی سازمان ملل هر بیست دقیقه توری در ساختمان مجمع و نمایشگاه برای بازدید کنندگان می گذاشتند. ساختمان دبیرخانه و کتابخانه به دلایل امنیتی برای بازدید کنندگان تعطیل بود و به ما در ابتدای تور توضیح دادند که بازدید هر موقع ممکن است به خاطر اجلاس اضطراری سران تعطیل شود. واقعا هیجان زده بودم. سالن های بزرگی که همیشه در تلویزیون دیده بودم حالا با عظمت تمام در برابرم بود. سالن شورای امنیت و مجمع عمومی سازمان ملل و جایگاه ایران در کنار عراق و اسرائیل، هدایای گرانقیمت کشورهای عضو به سازمان ملل و زیباتر از همه سی ماده حقوق بشر که به شکلی زیبا بر دیوار نمایشگاه خودنمایی می کرد…
آنقدر دیدنی در منهتن بود که با وجود همه خستگی که یکروز تمام راه رفتن در پاهایم ایجاد کرده بود راضی نمی شدم به هتل باز گردم… خیابان پنجم منهتن شاید گران قیمت ترین نقطه روی زمین باشد. شاید حتی از فروشگاه های شیک و لوکس شانزه لیزه پاریس هم گران قیمت تر. لباس و کفش هایی پشت ویترین مغازه های دیده می شد که فکر می کنم تنها خریداران خاص داشت… سرمایدارانی که با لیموزین می آمدند و با دستهایی پر از جعبه های شیک و فانتزی می رفتند. داخل یکی از همین فروشگاه ها به نام «ساکس خیابان پنجم» رفتیم. از قیمت سرسام آور لباس ها خنده ام گرفته بود… باورم نمی شد که آدمها می توانند به این فروشگاهها بیایند و با تنها دو سه قلم خرید ده ها هزار دلار بلکه صدها هزار دلار خرج کنند. اما در کمال تعجب من فروشگاه پر بود از مشتری!
اما نیویورک با همه عظمتش رویه دیگری هم داشت. رویه ای که شاید کمتر درباره اش گفته می شود یا در برابر دوربین ها قرار می گیرد… رویه ای که بار دیگر درباره اش خواهم نوشت…
1) Manhattan from Above

2) Times Square

3) )Unlabelled sculpture near the entrance to the UN building
Can you see me and AmirAdel

نیایش : ساعت ٩:۱۸ ب.ظ روز۱۳۸٤/۱٠/٢٢
—-
لنگرگاه بالتيمور
همراه همیشه می گوید فراموش می کنی دوربینت را با خود ببری. امروز به من ثابت شد که فراموش کردن این جعبه کوچک سیاه چقدرمی تواند تاسف آور باشد.
یکشنبه ای خوب و آفتابی، فارغ از همه ی دل نگرانی های شب هنگام. تصمیم گرفتم سری به لنگر گاه بالتیمور بزنم. مترو تا بیمارستان جانز هاپکینز می رفت و من باید یک ایستگاه زودتر پیاده می شدم. کوله پشتی کوچک سیاه رنگم را که در همه ی سفرها همراه من بوده است پشتم انداختم و با یک نقشه و یک بطری آب از خانه بیرون آمدم. تیم فوتبال بالتیمور که به ریوَن مشهور است همان روز بازی داشت و من این را از لباسهای طرفداران تیم و جمعیت بیش از معمولی که روز تعطیل در مترو جمع شده بود فهمیدم. جای غزل و همراه را خالی کردم. این اولین باری بود که بدون همراهی آنها به گردش می رفتم.
لنگرگاه هیچ شباهتی به آنچه من از شهر در ذهن داشتم نداشت. بسیار زیباتر و زنده تر از آن بود که من تصور می کردم. اسکله های پهن در عمق آب نفوذ کرده بودند و روی هر اسکله ساختمان های زیبا و کافه های قدیمی مردم را به داخل شدن و نشستن دعوت می کردند. از میان همه، اسکله پنج بیش تر از همه خودنمایی میکرد چرا که ساختمان بلند و قدیمی کارخانه نیرو (که بیش از صد سال قدمت داشت و اکنون جایش را به کتاب فروشی بارنز و نوبل داده بود) در آن قرار گرفته بود. نگاهم را کشتی های بزرگی که کنار بندرگاه لنگر انداخته بودند و با اسم های جالب و رنگ های دلپذیر خودنمایی می کردند به خود مشغول کرده بود. بندر بالتیمور سی صدمین سالگرد پیدایش خود را جشن می گرفت. از 1706 تا 2006. چهار کشتی قدیمی جنگی آمریکا در میان دیگر کشتی ها در معرض عموم قرار داده شده بود. مشهورترین آنها کشتی »تنر» که آخرین بازمانده پرل هاربر بود. داخل کشتی ها نرفتم. آنقدر دیدنی بود که فرصت نمی کردم یک بعد از ظهر از همه آنها دیدن کنم.
تصمیم گرفتم از ساختمان تجارت جهانی بالا بروم و از آنجا همه شهر را زیر پایم ببینم. بندرگاه بالتیمور، از آن بالا از طبقه بیست و هفتم بسیار دیدنی و باشکوه جلوه می کرد. هوا آفتابی بود و شهر تا آن دور دست ها قابل دیدن. اولین جایی که پیدا کردم سمبل گنبدوار دانشگاه جانز هاپکینز بود، بعد ایتالیای کوچک، موزه هولوکاست، آکواریم، کنیسه قدیمی شهر و و و….دهها عمارت بزرگ و کوچک که از آن بالا به خوبی نمایان بود. در همان طبقه یک فروشگاه کوچک کارت پستال فروشی قرار داشت. عکس های هنری زیبایی از بالتیمور اثر «ابری بودین»* فتوژورنالیست مشهور «بالتیمور سان» توجهم را جلب کرد. تصویرهایی از زندگی مردم. از زنان و کودکانی که هرهفته پله های مرمری روبروی خانه ها را می شستند تا چهره ماهیگیری پیر با یک سبد پر از خرچنگ. بعدا فهمیدم که این پله شویی رسم بالتیمور قدیم بوده است و خرچنگ و غذای مخصوصی که از آن درست می کنند (کیک خرچنگ!) از محصولات فراوان و مشهور بالتیمور است. بیشتر رستوران ها کیک خرچنگ را به عنوان غذای مخصوص سرآشپز ارائه می کردند ولی از آنجایی که من از دیدن خرچنگ هم خوشم نمی آید- چه برسد به خوردنش!- از این غذای لذیذ! و پر طرفدار اجتناب کردم.
سوغاتی هایی را که می خواستم برای غزل بخرم از یک مغازه بزرگ سوغاتی فروشی خریدم. بیشتر سوغاتی های بالتیمور آمیخته ای از دریا و کشتی و خرچنگ در خود داشت. خنده دارتر از همه لیوانهایی با عکس خرچنگ بود که رویش نوشته بود» اذیتم نکن! اوقاتم خرچنگیه!» و اوقات خرچنگی در انگلیسی یعنی بداخلاقی و بدعنقی!…نه غزل نه همراه هیچکدام بد اخلاق نیستند وگرنه یکی ازآن لیوانها برایشان سوغاتی می بردم! کنار مغازه سوغاتی فروشی یک شیرینی فروشی جالب توجه همگان را جلب می کرد. روبروی شیرینی فروشی کارگران سیاهپوست مغازه روی میزهای بزرگ «فاج» درست می کردند و یکی یکی با حرکات موزون و آواز، داستانی قدیمی از درست کردن این شیرینی را بازگو می کردند. آخر سر هم همگی با هم از مردم می خواستند که «فاج» بخرند. رقصیدنشان موقع درست کردن شیرینی آنقدر جالب بود که مرا هم که اهل شیرینی نیستم به هوس انداخت که فاج بخرم. اما خوب فکر می کنم اگر همه مشتری ها شبیه من بودند آنها حتما ورشکسته می شدند!
عصر روبروی لنگرگاه وسیع نشستم و به آهنگ دل انگیزی که بومیان سرخپوست دوره گرد با گیتار می نواختند گوش سپردم. نوای موسیقی در میانه ی کشتی های لنگر انداخته می پیچید و با بوی نم دریا به سویم بر می گشت. من همیشه عاشق دریا بودم و انگار سرنوشت بندرگاه های بسیار سرراه زندگی ام قرار داده بود. از کرانه غربی اقیانوس آرام تا کرانه شرقی اقیانوس اطلس. یکی از یکی زیباتر و با شکوه تر. آرامش عمیقی در درونم موج می زد. اثر دریا بود یا موسیقی نمی دانم… تنها می دانم که بی انتها بود، بی زمان و ژرف.
* ابری بودین: این سایت رو ببینید. عکس ها دیدنی است:
نیایش : ساعت ۸:۱٦ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٩
شهر صخره کوچک
چقدر دوست داشتنی است نوازش موهای نرم و سیاه فرزند بعد از مدت ها جدایی! دلم برایش تنگ شده بود. لحظه ها را انتظار می کشیدم تا ببینمش. انگار که اصلا یادم رفته باشد سالهاست که مادرم. در فرودگاه منتظرشان بودم. زودتر از آنها رسیدم. از دور وقتی با یک دسته گل رز صورتی به سویم دویدند بهترین هدیه دنیا را گرفتم!
گاهی ما آدمها فراموش می کنیم چه گوهری از مهر در کنارمان داریم. گاهی شاید لازم باشد تا ازعزیزترین ها دور بمانیم تا لحظه های عمیق نوازش را ساده نگیریم و بدانیم که گاهی نوازش بیرنگ دستها بهترین مرهم برای دردهای درمان ناشدنی است…
***
روز قبل از عید گشتی در شهره «صخره کوچک» زدیم. برای من که تازه واردم همه چیز تازگی دارد. سرزمینی است سرسبز و زیبا. شهری کوچک و آرام. مردم اینجا دغدغه ندارند. از اضطراب و هیجان شهرهای بزرگ خبری نیست. شهری است در مرکز آمریکا؛ دور از همه جا و دور از همه ی غوغاهای مدنیت! سر تا ته شهر را می شود به مدت بیست دقیقه پیمود. خانه زیبای ما در کنار یک دریاچه آرام در قسمت غربی شهر قرار دارد. از خانه که به سمت غرب می رویم همه اش صخره است و جنگل. دست نخورده و زیبا. و یک جاده باریک که هرچه می رویم پیچ می خورد و صخره ها و درختان بیشتری در دوسوی آن نمودار می شود. انگار جاده هیچ وقت تمام نمی شود. انگار تا بی نهایت ادامه می یابد…
یک آسیاب کوچک آبی و قدیمی در کنار یکی از دریاچه های شهر قرار دارد. شاید اولین صحنه فیلم «برباد رفته» را دیده باشید. فیلم با نمایی از این آسیاب شروع می شود. از دروازه اش که وارد می شوی انگار به دنیایی دیگر قدم گذاشته ای. دنیایی پر از زمزمه نوازشگر آب روی پره های بزرگ چرخ آسیاب. پلهای کوچکی که از این سوی رود به آن سو می روند همه از چوب درختان کهنسال ساخته شده اند. روی پل اگر بایستی تا دوردستهای رود را می توانی ببینی. آنقدر زیبا که نمی خواهی هیچ وقت از بالای پل به دیگر سو بیایی.
بعد از مدت ها دغدغه و سختی این روزهای آرام سخت دلنشینند.

در ميان ابرها
صبح بعد از صبحانه همراه به من و غزل گفت که زود آماده رفتن شویم. هرچه گفتیم کجا گفت به زودی می فهمید. فقط توصیه کرد که گرم بپوشیم و خودمان را برای راه پیمایی طولانی آماده کنیم. ما هم مثل بچه های خوب حرف گوش کردیم و لباس گرم پوشیدیم. در میان راه سعی کردیم حدس بزنیم راهی کجا هستیم. پرسیدیم و پرسیدیم تا به انواع مسابقه ها رسیدیم. ناگهان پرسیدم «نکنه می خواهی ما رو به تماشای مسابقه ماشین سواری ببری؟» غزل گفت: «یا اسب سواری؟» در پاسخ خندید و گفت»از زمین برو بالاتر» .. آنجا بود که با کمال ناباوری پرسیدم «داریم می ریم تماشای مانور هوایی؟» خندید و به علامت تایید سر تکان داد!
چیزی نگذشته بود که دیدم در میان جاده چند سرباز نیروی هوایی آمریکا ماشین ها را به سوی پارکینگ هدایت می کنند. از دور بدنه ی چند هواپیمای جنگی قدیمی که بر سردر مرکز نیروی هوایی آمریکا قرار گرفته بود نمایان شد و چیزی نگذشت که ما وسط قرارگاه هوایی از ماشین پیاده شدیم.
برای من که تا به حال مانور هوایی ندیده بودم تماشای نمایش هوایی آنهم در یکی از قرارگاههای پیشرفته ترین نیروی هوایی دنیا خیلی هیجان انگیز بود. شاید اگر یک کمی از انواع هواپیماهای جنگی سر در می آوردم و اینقدر در این زمینه بی اطلاع نبودم دیدن چنین نمایشی خیلی بیشتر سر ذوقم می آورد – همانجورکه این اشتیاق زاید الوصف را در چشمان و لحن صدای همراه می توانستم بخوانم! و فکر می کنم جای بعضی دوستان – مخصوصا هومن – خیلی خالی بود تا دستم بیاندازد و با خنده و هیجان بگوید » خانوم! شما چطور این چیزها رو نمی دونید!»
همراه با شوق درباره هواپیماهایی که روی زمین برای بازدید عموم قرار گرفته بودند توضیح می داد. از ب-52 گرفته تا آ-10، اف 14، ف-16 ، اف-18 ، استیلت ، آواکس و بسیار دیگر که من حتی اسمشان را نشنیده بودم. همه در کنار هم یکی یکی روی زمین صف کشیده بودند. می توانستیم داخل بعضی از هواپیماهای بزرگ شویم و تازه آنجا بود که در ورای سقف های پر از سیم و کانال های فلزی و دکمه های بی شمار مقابل خلبان واقعیت خشن و جدی جنگ هوایی را حس کردم… صندلی هایی بدون ظرافت، دیواره هایی با رنگ هایی سرمه ای، سیاه یا طوسی، پر از فرمان های نانوشته و تخطی ناپذیر. ب-52 همان هواپیمایی بود که اولین بمب اتمی را حمل کرده و بر فراز هیروشیما و ناکازاکی انداخته و «بمباران فرشی» را در ویتنام انجام داده بود. آ-10 زیر دو بالش انواع و اقسام جنگ افزارهای کشنده طراحی شده بود و اف- 18 با آن قدرت مانور باور
نکردنی.
بچه ها برای نشستن روی صندلی خلبان سی -17 صف کشیده بودند. همان هواپیمایی که در تسونامی جنوب شرق آسیا، جنگ عراق و طوفان کاترینا عملیات امداد رسانی انجام داده بود. یکی یکی می آمدند، به جای خلبان می نشستند و با فرمان و دکمه های روبروی صندلی بازی می کردند. با شوق و ذوق از لذت پرواز می گفتند. اما خلبانی که روی صندلی کمک خلبان نشسته بود سر تکان می داد و با خنده دردناکی رو به بچه ها می گفت: » اما در عراق دنیای دیگری است»!… بچه ها اما از حرفش هیچ نمی فهمیدند.
برنامه روی هوا ساعت به ساعت توسط هواپیماهای مختلف- یکی یکی یا چند تایی- اجرا می شد. حتما بازی هواپیماهی جنگی را در میان ابرها در تلویزیون دیده اید. اما در فضای باز و زیر آسمان آفتابی و روشن رفت و آمد سریع و پر سر و صدای این هواپیماهای تیزرو چیز دیگری است. در بعضی از نمایش های چند تایی موسوم به الماس (دایموند) چشمهایم را از وحشت می بستم مبادا که هواپیماهایی که با سرعت به طرف هم شیرجه می روند به هم برخورد کنند. بعضی از هواپیماها مدت ها وارونه حرکت می کردند و چند بار هم یک دسته چهار تایی اف-18 موسوم به «فرشتگان آبی» با هم و با نظمی غیر قابل باور دور سیصد و شصت درجه می زدند. گاهی آنقدر نزدیک هم حرکت می کردند که من فکر می کردم بالهایشان روی یکدیگر سوار است… و خلاصه برای من بی تجربه و کم اطلاع از صنعت هوایی بیشتر مانورها حکم معجزه باور نکردنی را داشت. مانده بودم که با چه هوش و سرعت عملی این خلبان های جوان این حرکات خطرناک را در هوا انجام می دهند. درست مثل پرنده هایی تیزپرواز و سبکبال که درمیان ابرها بازی می کنند. ابرها خانه شان بود و آسمان آبی حیاط گسترده ای برای بازی های بی پروا…
خسته شده بودیم اما از دل کندن و رفتن نشانی در ما نبود. تا برنامه آخر ایستادیم و تماشا کردیم. عصر هنگام برگشتن همراه یک هواپیمای کوچک ملخی خرید و من یک آهنربای روی یخچالی با تصویر چهار هواپیمای «فرشته آبی»… یادگاری ازین روز هیجان انگیز.
آواکس

فرشتگان آبی
وارونه به سوی یکدیگر!

غزل در صندلی خلبان سی- 17

نمایش الماس (دایموند)

و بالاخره تصویر عشق در آسمان!

…
آبشار سدر
غزل از دیشب وسایلش را جمع کرده بود و هیجانزده انتظار فردا را می کشید. صبح زود با اولین بوسه من بیدار شد و مثل همیشه که از هیجان یک جا بند نمی شود تند تند لباس های ورزشی اش را پوشید.
قرار گذاشتیم که چند روز تعطیل ایام شکر گزاری را به گردش در میان صخره های بلند اطراف شهر بگذرانیم. «آبشار سدر» در فاصله هفتاد مایلی شمال غربی شهر صخره کوچک در پارک ایالتی «پتی جین» قرار دارد. هم می شد آبشار را از بالا دید و هم می شد حدود دو ساعت مسافت دو مایلی مسیر کنار رودخانه را تا کنار آبشار پیاده طی کرد. تصمیم گرفتیم که ابتدا آبشار را از بالا ببینیم و بعد مسیر شیب دار کنار رودخانه را برای رسیدن به پایین آبشار بپیماییم.
نام گذاری این پارک ایالتی به نام «پتی جین» هم داستان جالبی دارد. ظاهرا سرخپوستان آمریکا بیش از هزار سال پیش درین منطقه زندگی می کردند و این را از روی نقاشی های بجامانده روی صخره ها تخمین زده بودند. سی صد سال پیش حدود 1700 میلادی کاشفی فرانسوی به نام «چاوه» که برای کشف منطقه لویزیانا از پادشاه فرانسه مجوز دریافت کرده بود راهی منطقه می شود. قبل از حرکت دختر زیبایی از پاریس به نام «آدرین دومونت» از چاوه درخواست ازدواج می کند تا درین سفر همراه او باشد. اما چاوه از بیم سختی و ناشناختگی سرزمین تقاضای او را نمی پذیرد ولی قول می دهد که بعد از بازگشت از سفر آدرین را با خود برای زندگی به سرزمین جدید ببرد. آدرین طاقت نمی آورد و خودش را به شکل پسری می آراید. ظاهرا آدرین آنچنان با مهارت صورت واقعی خود را پنهان کرده بوده است که حتی چاوه هم او را نمی شناسد و او برای کار در کشتی به عنوان کارگر کابین کشتی استخدام می شود. او خودش را «جین» معرفی می کند و به خاطر کوچک اندامی دیگر کارگران او را «پتی جین» نام می نهند (پتی جین به فرانسوی مترادف جان کوچک در انگلیسی است). کشتی از طریق رودخانه می سی سی پی و سپس از طریق رودخانه آرکانزا به پای صخره های کنونی می رسد. کاشفان با کمک سرخپوستان به بالای صخره های منطقه صعود می کنند و تمام تابستان را در میان صخره ها می گذرانند. اوایل پاییز درست قبل از بازگشت پتی جین به بیماری ناشناخته ای (تب، تشنج، دیلریم و کما…Any Idea؟!) دچار می شود و ناگزیر هویت اصلی اش فاش می شود. او قبل از مرگ از چاوه درخواست می کند که او را بالای صخره ها دفن کنند. بومیان جسدش را در پوست آهو می پیچند و جایی بالای کوه به خاک می سپارند. به اعتقاد ساکنان منطقه افسانه ی زیبای زندگی و مرگ او باعث زیبایی و جاذبه صخره های پتی جین شده است که گردشگران را بارها به این پاره از زمین می کشاند!
حتی اگر این داستان را هم نمی دانستم صخره های پوشیده از درختان سدر در نظرم وصف ناشدنی می آمد. وقتی به پایین آبشار رسیدیم ساعت حوالی سه بعد از ظهر بود. روی صخره ای روبروی آبشار نشستم و محو زیبایی مسحور کننده ی ریزش آب از بالای صخره ها شدم. غزل در پوستش نمی گنجید و می خواست صخره ها را دور بزند و پشت آبشار برود. با کمک پدر از روی سنگهای لیز بالا رفت و چیزی نگذشت که دیدم از پشت آبشار با شادی تمام برایم دست تکان می دهد! وقتی برگشت در چشمانش برق شادی می دیدم از اولین تجربه ی ترس آلود و پیروز کوهنوردی. برایم با هیجان تعریف می کرد که پشت آبشار خیس شده است و تاسف می خورد که چرا من همراهشان نرفته ام. در آغوشش گرفتم و گفتم که می دانم از من شجاع تر شده است!
چقدر ساده و بدون پیچش است این پیروزی های شیرین و کوچک دوران کودکی!
آبشار سدر از بالا

غزل پشت آبشار

شکوفه های گيلاس
شکوفه های گیلاس همه جا را پر کرده بود. هزاران هزار جهانگرد هر سال این روزها به واشنگتن می آیند و در فستیوال شکوفه های گیلاس شرکت می کنند و از مسیرهایی که روی نقشه معین شده به گشت و گذار در میان شکوفه ها می پردازند. آفتاب در میان سپیدی و روشنی شکوفه ها بارها انعکاس می یابد و زمین و فضا شکوفه باران نور می شود… این هم یک عکس هدیه ی این صحنه بی نظیر:

آپارتمانی را که در جستجویش بودیم اجاره کردیم. بیشتر دنبال مدرسه عالی می گشتیم برای غزل. در آمریکا پیدا کردن مدرسه عالی ارتباط مستقیم دارد با سطح درآمد و توان مالی افراد ساکن محله. اگر کسی به آموزش فرزندش علاقه مند باشد و بخواهد او را از انواع اقسام خطرات – از جمله آسیب های جسمی و جنسی و اعتیاد به مواد مخدر و دارو - دور نگه دارد؛ دو گزینه پیش رو دارد. اول اینکه در بهترین محله های شهر خانه به قیمت بسیار بالا اجاره کند یا بخرد؛ و گزینه دوم هم اینکه هر جا بخواهد زندگی کند اما توان پرداخت هزینه سرسام آور مدرسه خصوصی را داشته باشد! از آنجایی که ما در حال حاضر نه آنچنان توان مالی داریم که هزینه مدرسه های خصوصی آنچنانی آمریکایی را بدهیم و نه من علاقه دارم که غزل را به مدرسه خصوصی با بچه های رفاه زده از همه دنیا بی خبر بفرستم؛ گزینه اول را انتخاب کردیم و مجبور شدیم در یکی از گرانترین محله های فیرفکس ویرجینیا – مک لین- آپارتمان اجاره کنیم. نظام سرمایه داری که می گویند، این جاها خودش را خوب نشان می دهد!
غزل روز اول که مدرسه بزرگ «لانگ فلو» را دید ترسید. موقع ناهار پکر بود. می دانستم از بزرگی مدرسه ترسیده است. با پدرش کلی به او خندیدیم و شوخی کردیم از اینکه مثل بچه های مهد کودک از در و دیوار مدرسه ترسیده است! بعد من کمی اشک ریختم، بعد غزل کمی اشک ریخت! بعد همراه کمی نصیحت کرد و خلاصه به هر شکلی بود دل کوچکش را شاد کردیم. چقدر داستان گفتیم از شهامت خودمان- بعضی ها الکی و بعضی ها واقعی!- و اینکه باید شاگرد اول باشد و می تواند و استعدادش را دارد و نباید از خیل جمعیت بترسد و به خاطر خیلی چیزها از خیلی از هم کلاسی هایش می تواند بهتر باشد و … و … و…! همراه عموی شوخ طبعی دارد. یک بار عید که خانه عموی همراه رفته بودیم (و غزل آن موقع پنج سال داشت و کلاس اول دبستان بود) عمویش با لهجه شیرین کرمانشاهی به همراه برگشت گفت: » آخه رولکم به این سن که نباید انتظار پرفسور بودن ازین بچه داشته باشید… آهسته آهسته قربانت برم!»… و خلاصه این به یاد من و همراه همیشه ماند که ما گاهی انتظار زیاد از غزل داریم!
و آخر اینکه یک روز فرصت کردیم و به موزه هوا و فضای اسمیت سونین واشنگتن برویم. تمام طول روز فرصت کردیم فقط یک پنجم موزه را ببینیم! آنهم نه موزه اصلی – این طور که می گفتند موزه اصلی که نود درصد گنجینه های موزه آنجا قرار دارد در ویرجینیای شمالی است – و ما تنها نمونه کوچکی از موزه اصلی را در مجموعه اسمیت سونین می توانستیم ببینیم. سطح موزه از آموخته های بسیار اندک من از دانش هوا و فضا بالاتر بود و وقتی راهنما توضیح می داد من خیلی از مطالب را درست درک نمی کردم. اما دیدن یک یک سفینه هایی که به فضا رفته بودند- چه آنها که دور زمین گشته بودند و چه آنها که به کره ماه رفته بودند و برگشته بودند بسیار جالب بود. جای بهروز هم در بخش داستان های علمی تخیلی فضایی خالی بود. کلی کتاب و تصویر و مطلب بود از سیر بوجود آمدن داستان های علمی تخیلی! اما جالبترین قسمت موزه برای ما آنجایی بود که می شد روی سنگی که از کره ماه آورده بودند دست کشید و ماه را از نزدیک زیر پوست لمس کرد! یک سنگ سیاه براق بود به نام بازالت که قدمتش به سه و نیم میلیارد سال پیش می رسید!
این هم از مراسم دست کشیدن روی ماه! زیارت قبول!

نیایش : ساعت ۱٠:٥۱ ق.ظ روز۱۳۸٦/۱/۱٦
—-
درياچه ی سايه ناک
چمن تازه باران خورده، زمین نم دار. سکوتی در دل طبیعت به دور از هیاهوی ماشینها و شهرها. دریاچه ای در کنار جنگلی انبوه، تک افتاده در میان صخره های پوشیده از درخت. صدای غوک ها و سیرسیرکها از هنگامه ی غروب تا سپیده دمان… آخرین فرصت برای کشیدن یک نفس آرام قبل از هیجان آغاز کار رزیدنتی!
این آخر هفته را در کنار یکی از زیباترین دریاچه های آرکانزا گذراندیم. دریاچه ای کوچک و آرام با نام «دریاچه ی سایه ناک». مدت ها از آخرین باری که در شازند اراک برای کسوف کامل چادر زدیم گذشته است. بعد از شش سال این اولین تجربه چادر زدن در دل طبیعت بود. تجربه ای دلنشین و آرام. سطح دریاچه چون آینه ای شفاف آسمان را با همه ی ابرهای سفیدش به تصویر می کشید. وقتی باد نمی آمد نمی شد گفت به آسمان می نگری یا به سطح دریاچه.
غزل به شوق چادری که تازه خریدیم بالا و پایین می پرید. کلاه آفتابگیرش را- که لج من را در می آورد و از سر بر نمی دارد!- به سر گذاشته بود و با یک بطری آب و کتابش مدت های طولانی را در درون چادر گذراند. وقتی هم که از چادر بیرون می آمد می رفت کنار دریاچه تا با یک تور بزرگ که سر یک چوب وصل کرده بود به قول خودش ماهی بگیرد. تمام نان های اضافی را به خورد ماهی ها داد اما دریغ از یک ماهی که به تورش نزدیک شود.
دوست داشتم همه ی روز را روی نیمکت های کنار دریاچه دراز می کشیدم و به تصویر بی انتهای آسمان چشم می دوختم. تا رها شوم از هرچه خاطره غمبار و دل آزار گذشته است. دوست داشتم آزاد و بی دغدغه ساعت ها گوش می سپردم به آواز غوک ها و سیرسیرک ها. تا فراموش کنم صداهای پرهیاهو و آشفته درونم را… اما یک نفر همیشه بود که صدایم می زد… و من در حسرت آن لحظه های لخت دوست داشتنی…


نیایش : ساعت ۱٠:۳٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۳
—–
مطالب خوبی بوداستفاده کردیم
سلام؛
خیلی خیلی جالب بود.
واسه من بنابر دلایلی، پیدا کردن چنین سفر نامه هایی واقعا لذت بخش هستش.
البته با این اوضاعی که وجود داره، ظاهرا نمیشه مستقیم به امریکا رسید و باید سختی ها کشید.
صمیمانه امیدوارم همواره شاد و سلامت زندگی کنید.
از سادگی و شیوایی بیان و بی تعصب بودن مطالبتون لذت می برم.
موفق باشید
سلام از نوشته هاتون به قدري لذت مي برم كه انگار خودم نوشته ام .سبك نوشته ها واحساساتمان بسيار شبيه به هم است.من هم پزشكم ونام دخترم كه 10 سال دارد غزل است. براي دخترم نوشته هاي شما را در مورد غزل خواندم به من مي گويد مامان مطمئني كه اينا را تو ننوشتي ،آخه همه حرفهاش مثل حرفهاي توست .به اميد داشتن روزهاي خوش براي شما.