وقتی آخرین قطعه پازل هزارتایی اش رو گذاشت ازش قول گرفتم که بهتر شه. با لب های رنگ پریده و پیشانی تب دارش گفت باشه… درست از تعطیلات کریسمس شروع کرد به تب کردن. یعنی یک چند روزی بود که می دیدم بی حاله اما فکر می کردم بیشتر تنبلی می کنه تو تعطیلات [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘بیماری’
خنده ای چون جواهر
ارسالشده در کودکان, پزشکی, بیماری, سلامتی, غزل در ژانویه 21, 2008 | 23 دیدگاه »
با واژگان تب
ارسالشده در مرگ, ایمان, بیماری, خاطره در دسامبر 12, 2007 | 3 دیدگاه »
با چشمان نیمه بازم به سقف نگاه می کنم. از تب می سوزم. راه طولانی تا اینجا آمده ام. از تهران تا مشهد. همه رفته اند زیارت. من اما تنها به سقف خیره مانده ام. تب و تنگی نفس و بیماری مانع آن شده است که مثل همه به زیارت بروم. تا به حال اینهمه [...]
خنده ی سلامتی
ارسالشده در کودکان, پزشکی, بیماری, بیمارستان, خاطره, سلامتی در سپتامبر 7, 2007 | بیان دیدگاه »
از هفته ی پیش درمانگاه عمومی کودکان رو شروع کردم…گاهی فکر می کنم من برای کار مطب ساخته نشدم. اما تجربه های تلخ و شیرین درمانگاه برای خودش یک داستان دیگه است. دیروز اونقدر حالش بد بود که وسط هر معاینه خوابش می برد. مجبور شدم برای گرفتن نمونه استریل ادرار از مادرش و پرستار [...]