خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دستهٔ ‘خاطره’

سالها پیش بود شاید. درست یادم نمی آید. پایان شب بود. آغاز سپیده دمان. پنجره را باز گذاشته بودم تا صدای دور اما خوش اذان از لای پنجره به میان خانه بدود. دستانم بسیار آزرده بود، با پوستی  قاچ قاچ و خون فشان. دوست داشتم در میان آن نیایش نیمه شبان از دستانم هم یادی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

امروز فرصتی شد که با همراه و غزل به عکس های گذشته نگاهی بیاندازیم. دیدم از هر سفری که با هم رفته بودیم هم خاطره تصویری داشتیم و هم من در وب لاگم چیزی نوشته بودم. حیفم آمد که این روزها و لحظه های بزرگ شدن فرید را نتوانستم بر روی صفحه کاغذ و وب [...]

نوشته را کامل بخوانید »

از خواب بیدار شدم. پرده را کنار زدم. برف همه جا را پوشانده بود. سکوت سرد آخرین روزهای زمستان همه ی باغچه را پر کرده بود. نه رهگذری. نه صدایی. نه کودک بازیگوشی.   کوچه ی فرهاد در خاطرم آمد. کودکی بودم سخت بازیگوش. خندان و شادمان از تعطیلی یک روز برفی. با خواهرم هر دقیقه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

«بهار بود و اردی بهشت و شالی زار های شمال! سال دوم دبیرستان بودم. رژیم صدام بی وقفه شهرهای ایران رو بمباران می کرد و مدرسه از عید تعطیل شده بود. ما هم مثل صدها هزاران نفری که تهران رو ترک کرده بودند شمال رفته بودیم به امید اینکه شرایط بحرانی جنگ برطرف بشه و [...]

نوشته را کامل بخوانید »

«… مجلسى بياراست و به احترام هر يك بالش و تكيه‏گاهى بگسترد و به دست هر يك كاردى و ترنجى داد و آن گاه با زيب و زيور يوسف را بياراست و به او گفت كه به مجلس اين زنان درآ، چون زنان مصرى يوسف را ديدند بس بزرگش يافتند و دستهاى خود به جاى [...]

نوشته را کامل بخوانید »

کنج مداد رنگی ها

مدادهای رنگی ام را از جعبه استوانه ای شکلشان در می آورم و به آن لحظه خوشی فکر می کنم که آنها را دانه دانه از میان انبوه رنگهای چشم نواز بیرون کشیدیم و از مغازه کوچک نوشت افزار فروشی کنج پونک باختری خریدیم…به آن لحظه شاد و پر جنب و جوش. به آن لحظه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

سرزمین آفتاب

فقط کافی بود چشمهایت را ببندی  و بعد از چند لحظه باز کنی. فراموش کنی کجا هستی و بعد وقتی چشمهایت را باز کردی به منظره روبرو نگاه کنی. باورت نمی شد که فرسنگ ها در دل اقیانوس جلو رفته ای. هر طرف که نگاه می کردی آبی بود و بی انتها. هر سو که [...]

نوشته را کامل بخوانید »

با واژگان تب

با چشمان نیمه بازم به سقف نگاه می کنم. از تب می سوزم. راه طولانی تا اینجا آمده ام. از تهران تا مشهد. همه رفته اند زیارت. من اما تنها به سقف خیره مانده ام. تب و تنگی نفس و بیماری مانع آن شده است که مثل همه به زیارت بروم. تا به حال اینهمه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دو شب پیش مهمونی خونه ی یکی از آشنایان دعوت بودیم.  اونجا یه خانم دکتر ایرانی رو دیدم که فوق تخصص غدد داره و سالهاست که در آمریکا زندگی می کنه. به رسم احترام سر صحبت رو باز کردم و برای مدت کوتاهی  با ایشون هم صحبت شدم…        من: خیلی از دیدن شما خوشحال [...]

نوشته را کامل بخوانید »

خواب شیرین

یادم می آید آنوقت ها که کودک بودم کتابی داشتم با نوشته های درشت و زرین. به سبک کودکانه. رویش نوشته بود «سخنان گوهربار مولای متقیان». الان هرچه فکر می کنم به خاطرم نمی آید چه کسی آنرا به من هدیه داده بود. پدر آنموقع ایران نبود. مادر هم با کار و مشغله روزانه حتما فرصت [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.