سالها پیش بود شاید. درست یادم نمی آید. پایان شب بود. آغاز سپیده دمان. پنجره را باز گذاشته بودم تا صدای دور اما خوش اذان از لای پنجره به میان خانه بدود. دستانم بسیار آزرده بود، با پوستی قاچ قاچ و خون فشان. دوست داشتم در میان آن نیایش نیمه شبان از دستانم هم یادی [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘خاطره’
دستان آزرده ی شفا بخش!
ارسالشده در نوزادان, نیایش, واشنگتن دی سی, پزشکی, آمريكا, تصویر, خاطره در نوامبر 24, 2009 | 5 دیدگاه »
آبان و هفت سالگی!
ارسالشده در نیایش, به ياد, خاطره, دلتنگی, سالگرد, شاعرانه در نوامبر 15, 2009 | 4 دیدگاه »
امروز فرصتی شد که با همراه و غزل به عکس های گذشته نگاهی بیاندازیم. دیدم از هر سفری که با هم رفته بودیم هم خاطره تصویری داشتیم و هم من در وب لاگم چیزی نوشته بودم. حیفم آمد که این روزها و لحظه های بزرگ شدن فرید را نتوانستم بر روی صفحه کاغذ و وب [...]
باز هم نوروز
ارسالشده در فرید, نوروز, هفت سین, بهار, خاطره, دلتنگی, غزل در مارس 9, 2009 | 17 دیدگاه »
از خواب بیدار شدم. پرده را کنار زدم. برف همه جا را پوشانده بود. سکوت سرد آخرین روزهای زمستان همه ی باغچه را پر کرده بود. نه رهگذری. نه صدایی. نه کودک بازیگوشی. کوچه ی فرهاد در خاطرم آمد. کودکی بودم سخت بازیگوش. خندان و شادمان از تعطیلی یک روز برفی. با خواهرم هر دقیقه [...]
یاد آن روز صفا بخشان!
ارسالشده در مهر, نیایش, به ياد, بهار, خاطره, عاشقانه, غزل در نوامبر 23, 2008 | 15 دیدگاه »
«بهار بود و اردی بهشت و شالی زار های شمال! سال دوم دبیرستان بودم. رژیم صدام بی وقفه شهرهای ایران رو بمباران می کرد و مدرسه از عید تعطیل شده بود. ما هم مثل صدها هزاران نفری که تهران رو ترک کرده بودند شمال رفته بودیم به امید اینکه شرایط بحرانی جنگ برطرف بشه و [...]
کارد و ترنج!
ارسالشده در فرید, فرزند, کودکان, بیمارستان, حاملگی, خاطره, سلامتی در اکتبر 5, 2008 | 17 دیدگاه »
«… مجلسى بياراست و به احترام هر يك بالش و تكيهگاهى بگسترد و به دست هر يك كاردى و ترنجى داد و آن گاه با زيب و زيور يوسف را بياراست و به او گفت كه به مجلس اين زنان درآ، چون زنان مصرى يوسف را ديدند بس بزرگش يافتند و دستهاى خود به جاى [...]
کنج مداد رنگی ها
ارسالشده در به ياد, خاطره, دلتنگی, شاعرانه, برچسب زده شده نقاشی در مه 29, 2008 | 8 دیدگاه »
مدادهای رنگی ام را از جعبه استوانه ای شکلشان در می آورم و به آن لحظه خوشی فکر می کنم که آنها را دانه دانه از میان انبوه رنگهای چشم نواز بیرون کشیدیم و از مغازه کوچک نوشت افزار فروشی کنج پونک باختری خریدیم…به آن لحظه شاد و پر جنب و جوش. به آن لحظه [...]
سرزمین آفتاب
ارسالشده در آمريكا, خاطره, دریا, سفر, غزل در مارس 28, 2008 | 7 دیدگاه »
فقط کافی بود چشمهایت را ببندی و بعد از چند لحظه باز کنی. فراموش کنی کجا هستی و بعد وقتی چشمهایت را باز کردی به منظره روبرو نگاه کنی. باورت نمی شد که فرسنگ ها در دل اقیانوس جلو رفته ای. هر طرف که نگاه می کردی آبی بود و بی انتها. هر سو که [...]
با واژگان تب
ارسالشده در مرگ, ایمان, بیماری, خاطره در دسامبر 12, 2007 | 3 دیدگاه »
با چشمان نیمه بازم به سقف نگاه می کنم. از تب می سوزم. راه طولانی تا اینجا آمده ام. از تهران تا مشهد. همه رفته اند زیارت. من اما تنها به سقف خیره مانده ام. تب و تنگی نفس و بیماری مانع آن شده است که مثل همه به زیارت بروم. تا به حال اینهمه [...]
در حکایت بعضی از پزشکان ساکن امریکا
ارسالشده در پزشکی, خاطره در اکتبر 24, 2007 | 2 دیدگاه »
دو شب پیش مهمونی خونه ی یکی از آشنایان دعوت بودیم. اونجا یه خانم دکتر ایرانی رو دیدم که فوق تخصص غدد داره و سالهاست که در آمریکا زندگی می کنه. به رسم احترام سر صحبت رو باز کردم و برای مدت کوتاهی با ایشون هم صحبت شدم… من: خیلی از دیدن شما خوشحال [...]
خواب شیرین
ارسالشده در مه آلود, ایمان, خاطره در اکتبر 5, 2007 | ۱ دیدگاه »
یادم می آید آنوقت ها که کودک بودم کتابی داشتم با نوشته های درشت و زرین. به سبک کودکانه. رویش نوشته بود «سخنان گوهربار مولای متقیان». الان هرچه فکر می کنم به خاطرم نمی آید چه کسی آنرا به من هدیه داده بود. پدر آنموقع ایران نبود. مادر هم با کار و مشغله روزانه حتما فرصت [...]