«بهار بود و اردی بهشت و شالی زار های شمال! سال دوم دبیرستان بودم. رژیم صدام بی وقفه شهرهای ایران رو بمباران می کرد و مدرسه از عید تعطیل شده بود. ما هم مثل صدها هزاران نفری که تهران رو ترک کرده بودند شمال رفته بودیم به امید اینکه شرایط بحرانی جنگ برطرف بشه و [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘عاشقانه’
یاد آن روز صفا بخشان!
ارسالشده در مهر, نیایش, به ياد, بهار, خاطره, عاشقانه, غزل در نوامبر 23, 2008 | 15 دیدگاه »
و آن چرخش حساس…
ارسالشده در فرزند, مهر, خانوادگی, عاشقانه, غزل در نوامبر 15, 2008 | 11 دیدگاه »
چند هفته ی پیش بود… اومد کنارم نشست و به صفحه لپ تاپ که جلوم باز بود خیره شد… هر وقت می خواد درباره ی چیز مهمی با من صحبت کنه می یاد و ساکت کنارم می شینه… دستش رو می اندازه دور گردنم و می ذاره که سکوت بین من و او هم نوایی [...]