از خواب بیدار شدم. پرده را کنار زدم. برف همه جا را پوشانده بود. سکوت سرد آخرین روزهای زمستان همه ی باغچه را پر کرده بود. نه رهگذری. نه صدایی. نه کودک بازیگوشی. کوچه ی فرهاد در خاطرم آمد. کودکی بودم سخت بازیگوش. خندان و شادمان از تعطیلی یک روز برفی. با خواهرم هر دقیقه [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘غزل’
باز هم نوروز
ارسالشده در فرید, نوروز, هفت سین, بهار, خاطره, دلتنگی, غزل در مارس 9, 2009 | 17 دیدگاه »
از روزگار سخت…
ارسالشده در فرید, فرزند, مهر, هجران, دلتنگی, غزل در ژانویه 4, 2009 | 14 دیدگاه »
از کشیک برگشته ام. خسته و بی رمغ روی تخت افتاده ام… صدای ظریف غزل که از اتاق دیگر می آید بیدارم می کند. آهسته برای فرید «جوجه جوجه طلایی» را می خواند. لبخندی محو در میان خواب و بیداری بر لبم می نشیند. با چشمان خمارم به ساعت روبرویم نگاه می کنم. ساعت چهار [...]
یاد آن روز صفا بخشان!
ارسالشده در مهر, نیایش, به ياد, بهار, خاطره, عاشقانه, غزل در نوامبر 23, 2008 | 15 دیدگاه »
«بهار بود و اردی بهشت و شالی زار های شمال! سال دوم دبیرستان بودم. رژیم صدام بی وقفه شهرهای ایران رو بمباران می کرد و مدرسه از عید تعطیل شده بود. ما هم مثل صدها هزاران نفری که تهران رو ترک کرده بودند شمال رفته بودیم به امید اینکه شرایط بحرانی جنگ برطرف بشه و [...]
و آن چرخش حساس…
ارسالشده در فرزند, مهر, خانوادگی, عاشقانه, غزل در نوامبر 15, 2008 | 11 دیدگاه »
چند هفته ی پیش بود… اومد کنارم نشست و به صفحه لپ تاپ که جلوم باز بود خیره شد… هر وقت می خواد درباره ی چیز مهمی با من صحبت کنه می یاد و ساکت کنارم می شینه… دستش رو می اندازه دور گردنم و می ذاره که سکوت بین من و او هم نوایی [...]
سرزمین آفتاب
ارسالشده در آمريكا, خاطره, دریا, سفر, غزل در مارس 28, 2008 | 7 دیدگاه »
فقط کافی بود چشمهایت را ببندی و بعد از چند لحظه باز کنی. فراموش کنی کجا هستی و بعد وقتی چشمهایت را باز کردی به منظره روبرو نگاه کنی. باورت نمی شد که فرسنگ ها در دل اقیانوس جلو رفته ای. هر طرف که نگاه می کردی آبی بود و بی انتها. هر سو که [...]
خنده ای چون جواهر
ارسالشده در کودکان, پزشکی, بیماری, سلامتی, غزل در ژانویه 21, 2008 | 23 دیدگاه »
وقتی آخرین قطعه پازل هزارتایی اش رو گذاشت ازش قول گرفتم که بهتر شه. با لب های رنگ پریده و پیشانی تب دارش گفت باشه… درست از تعطیلات کریسمس شروع کرد به تب کردن. یعنی یک چند روزی بود که می دیدم بی حاله اما فکر می کردم بیشتر تنبلی می کنه تو تعطیلات [...]