چند نفر از خوانندگان اتفاقی پرسیده بودند چرا دور از همراه زندگی میکنم… یادم افتاد هنوز همه نوشتههای پرشین بلاگ رو اینجا منتقل نکردم… این هم یکی از هزار کاری که باید بکنم و نکردم. هر شب وقتی خسته از کار برمیگردم مثل ماه به صورتم میخنده. وقتی خنده اش رو میبینم همه درد [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘فرزند’
رویش
ارسالشده در فرید, فرزند, مهر در فوریه 6, 2009 | 8 دیدگاه »
از روزگار سخت…
ارسالشده در فرید, فرزند, مهر, هجران, دلتنگی, غزل در ژانویه 4, 2009 | 14 دیدگاه »
از کشیک برگشته ام. خسته و بی رمغ روی تخت افتاده ام… صدای ظریف غزل که از اتاق دیگر می آید بیدارم می کند. آهسته برای فرید «جوجه جوجه طلایی» را می خواند. لبخندی محو در میان خواب و بیداری بر لبم می نشیند. با چشمان خمارم به ساعت روبرویم نگاه می کنم. ساعت چهار [...]
و آن چرخش حساس…
ارسالشده در فرزند, مهر, خانوادگی, عاشقانه, غزل در نوامبر 15, 2008 | 11 دیدگاه »
چند هفته ی پیش بود… اومد کنارم نشست و به صفحه لپ تاپ که جلوم باز بود خیره شد… هر وقت می خواد درباره ی چیز مهمی با من صحبت کنه می یاد و ساکت کنارم می شینه… دستش رو می اندازه دور گردنم و می ذاره که سکوت بین من و او هم نوایی [...]
کارد و ترنج!
ارسالشده در فرید, فرزند, کودکان, بیمارستان, حاملگی, خاطره, سلامتی در اکتبر 5, 2008 | 17 دیدگاه »
«… مجلسى بياراست و به احترام هر يك بالش و تكيهگاهى بگسترد و به دست هر يك كاردى و ترنجى داد و آن گاه با زيب و زيور يوسف را بياراست و به او گفت كه به مجلس اين زنان درآ، چون زنان مصرى يوسف را ديدند بس بزرگش يافتند و دستهاى خود به جاى [...]
فرید – پانزده روزگی
ارسالشده در فرید, فرزند, خانوادگی در سپتامبر 21, 2008 | 9 دیدگاه »
مرحبا ای هدهد هادی شده در حقیقت پیک هر وادی شده ای به سر حد سبا سیر تو خوش با سلیمان منطق الطیر تو خوش صاحب سر سلیمان آمدی از تفاخر تاجور زان آمدی دیو را در بند و زندان باز دار تا سلیمان را تو باشی رازدار دیو را وقتی که در زندان کنی [...]
انتظار…
ارسالشده در فرزند, مهر, حاملگی در اوت 30, 2008 | 9 دیدگاه »
مثل همه بچهها سر به زیر نبودی. سرت بالا بود. درست اون بالا گوش راست. امانم رو بریدی این روزها. با هر نفسی که فرو میدم درد میکشم. همون جایی که سرت رو گذاشتی درد میگیره. این یادداشت کوتاه رو نوشتم که وقتی بزرگ شدی و اینجا رو خوندی بدونی که چقدر رنجم دادی…. با همه این [...]
اولین تکان ها
ارسالشده در فرزند, کودکان, پزشکی, حاملگی در آوریل 18, 2008 | 17 دیدگاه »
دیروز برای اولین بار حرکت بچه رو حس کردم. حس اینکه یک موجود زنده درون آدم تکون می خوره هم می تونه جالب باشه و هم ترسناک! برای من اما بیشتر جالبه تا ترسناک و برام یادآور حضور بچه است. فکر می کنم همین باعث می شه که کم کم ارتباط عاطفی من با بچه [...]