بایگانیِ دستهٔ ‘فرید’
مشغول شيطنت
ارسالشده در فرید در دسامبر 12, 2009 | ۱ دیدگاه »
باز هم نوروز
ارسالشده در فرید, نوروز, هفت سین, بهار, خاطره, دلتنگی, غزل در مارس 9, 2009 | 17 دیدگاه »
از خواب بیدار شدم. پرده را کنار زدم. برف همه جا را پوشانده بود. سکوت سرد آخرین روزهای زمستان همه ی باغچه را پر کرده بود. نه رهگذری. نه صدایی. نه کودک بازیگوشی. کوچه ی فرهاد در خاطرم آمد. کودکی بودم سخت بازیگوش. خندان و شادمان از تعطیلی یک روز برفی. با خواهرم هر دقیقه [...]
رویش
ارسالشده در فرید, فرزند, مهر در فوریه 6, 2009 | 8 دیدگاه »
چند نفر از خوانندگان اتفاقی پرسیده بودند چرا دور از همراه زندگی میکنم… یادم افتاد هنوز همه نوشتههای پرشین بلاگ رو اینجا منتقل نکردم… این هم یکی از هزار کاری که باید بکنم و نکردم. هر شب وقتی خسته از کار برمیگردم مثل ماه به صورتم میخنده. وقتی خنده اش رو میبینم همه درد [...]
از روزگار سخت…
ارسالشده در فرید, فرزند, مهر, هجران, دلتنگی, غزل در ژانویه 4, 2009 | 14 دیدگاه »
از کشیک برگشته ام. خسته و بی رمغ روی تخت افتاده ام… صدای ظریف غزل که از اتاق دیگر می آید بیدارم می کند. آهسته برای فرید «جوجه جوجه طلایی» را می خواند. لبخندی محو در میان خواب و بیداری بر لبم می نشیند. با چشمان خمارم به ساعت روبرویم نگاه می کنم. ساعت چهار [...]
کارد و ترنج!
ارسالشده در فرید, فرزند, کودکان, بیمارستان, حاملگی, خاطره, سلامتی در اکتبر 5, 2008 | 17 دیدگاه »
«… مجلسى بياراست و به احترام هر يك بالش و تكيهگاهى بگسترد و به دست هر يك كاردى و ترنجى داد و آن گاه با زيب و زيور يوسف را بياراست و به او گفت كه به مجلس اين زنان درآ، چون زنان مصرى يوسف را ديدند بس بزرگش يافتند و دستهاى خود به جاى [...]
فرید – پانزده روزگی
ارسالشده در فرید, فرزند, خانوادگی در سپتامبر 21, 2008 | 9 دیدگاه »
مرحبا ای هدهد هادی شده در حقیقت پیک هر وادی شده ای به سر حد سبا سیر تو خوش با سلیمان منطق الطیر تو خوش صاحب سر سلیمان آمدی از تفاخر تاجور زان آمدی دیو را در بند و زندان باز دار تا سلیمان را تو باشی رازدار دیو را وقتی که در زندان کنی [...]