منتظر مانده بودم تا ماشین کمی گرم شود آنوقت راه بیافتم. سرم پایین بود و به هفته ی سخت گذشته فکر می کردم. از خودم، از دنیا، از همه چیز خسته بودم. از بی خوابی درمانده بودم. از شرایط زندگی سخت و سنگین خود شاکی بودم. سر آن نداشتم که با هیچ بنی بشری به [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘مه آلود’
پاکان آخرالزمان!
ارسالشده در مه آلود, اميد, ایمان در ژانویه 12, 2010 | 2 دیدگاه »
گرفتار
ارسالشده در مه آلود, نیایش در اوت 21, 2009 | 12 دیدگاه »
این روزها از خودم ننوشته ام. هی فکر کردم حالا نوشتن از خودم چه معنی میده. غزل به زودی میره مدرسه. دبیرستان! باورم نمیشه که یک دختر دبیرستانی دارم! زمان چه زود میگذره! فرید داره حسابی بزرگ میشه. ۳-۴ قدم بر میداره ولی زود میترسه میشینه. اولین کلمهای که یاد گرفت غزل بود. به غزل [...]
یک زاویه یک کنج
ارسالشده در مه آلود, مرگ, نیایش, هجران, دلتنگی, دوستان در مه 10, 2009 | 11 دیدگاه »
دنبال یک گوشه می گردم. یک کنج. یک زاویه ی کوژ تا به درون دردناکم بپردازم. مدت هاست دل رنجورم نوری ندیده است. مدت هاست که این دست نوشته ها به روز نشده اند. مدت هاست که چیزی از جان بر نیامده است… در انتهای شب هوسی نهفته است یا شاید معنایی. آنوقت که بیداری [...]
خواب شیرین
ارسالشده در مه آلود, ایمان, خاطره در اکتبر 5, 2007 | ۱ دیدگاه »
یادم می آید آنوقت ها که کودک بودم کتابی داشتم با نوشته های درشت و زرین. به سبک کودکانه. رویش نوشته بود «سخنان گوهربار مولای متقیان». الان هرچه فکر می کنم به خاطرم نمی آید چه کسی آنرا به من هدیه داده بود. پدر آنموقع ایران نبود. مادر هم با کار و مشغله روزانه حتما فرصت [...]
طوفان عمر می گذرد. آفتاب نیمه جان اندیشه از پس ابرهای خاطره به این خرابه ی بجا مانده می تابد. روشنایی کم رنگی می دهد به روزهای گذشته. به شب های طولانی پیش رو. به گذشته، به حال و به آینده! خسته ام از این دلتنگی پیاپی برای همراه همیشه ی زندگی. از نبودنش. [...]