دنبال یک گوشه می گردم. یک کنج. یک زاویه ی کوژ تا به درون دردناکم بپردازم. مدت هاست دل رنجورم نوری ندیده است. مدت هاست که این دست نوشته ها به روز نشده اند. مدت هاست که چیزی از جان بر نیامده است… در انتهای شب هوسی نهفته است یا شاید معنایی. آنوقت که بیداری [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘هجران’
یک زاویه یک کنج
ارسالشده در مه آلود, مرگ, نیایش, هجران, دلتنگی, دوستان در مه 10, 2009 | 11 دیدگاه »
از روزگار سخت…
ارسالشده در فرید, فرزند, مهر, هجران, دلتنگی, غزل در ژانویه 4, 2009 | 14 دیدگاه »
از کشیک برگشته ام. خسته و بی رمغ روی تخت افتاده ام… صدای ظریف غزل که از اتاق دیگر می آید بیدارم می کند. آهسته برای فرید «جوجه جوجه طلایی» را می خواند. لبخندی محو در میان خواب و بیداری بر لبم می نشیند. با چشمان خمارم به ساعت روبرویم نگاه می کنم. ساعت چهار [...]