«… مجلسى بياراست و به احترام هر يك بالش و تكيهگاهى بگسترد و به دست هر يك كاردى و ترنجى داد و آن گاه با زيب و زيور يوسف را بياراست و به او گفت كه به مجلس اين زنان درآ، چون زنان مصرى يوسف را ديدند بس بزرگش يافتند و دستهاى خود به جاى [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘کودکان’
کارد و ترنج!
ارسالشده در فرید, فرزند, کودکان, بیمارستان, حاملگی, خاطره, سلامتی در اکتبر 5, 2008 | 17 دیدگاه »
مرحبا ای هدهد هادی شده در حقیقت پیک هر وادی شده ای به سر حد سبا سیر تو خوش با سلیمان منطق الطیر تو خوش صاحب سر سلیمان آمدی از تفاخر تاجور زان آمدی دیو را در بند و زندان باز دار تا سلیمان را تو باشی رازدار دیو را وقتی که در زندان کنی [...]
زندگی در آی. سی. یو
ارسالشده در کودکان, پزشکی در اوت 12, 2008 | 9 دیدگاه »
بخش مراقبت های ویژه یا آی سی یو هم حسابی زندگی من رو پر کرده این دو ماه. یک ماه آی سی یو کودکان بودم و یک ماه آی سی یو نوزادان. شب های سخت و پر مسئولیت با بیمارهای رو به مرگ… هفته دیگه آی سی یو تموم می شه و می رم درمانگاه. [...]
سال دوم رزیدنتی!
ارسالشده در کودکان, پزشکی در ژوئن 22, 2008 | 12 دیدگاه »
سال اول رزیدنتی با همه ی سختی هاش تمام شد و سال دوم رسما آغاز. سالی که مسئولیت های بیشتری داره و تصمیم گیری های سخت تر. حالا دیگه یه انترن ساده نیستم که شب هرجا گیر بکنه به سال بالایم زنگ بزنم و بخوام که کمکم کنه. حالا خودم باید مشکل انترن ها رو [...]
اولین تکان ها
ارسالشده در فرزند, کودکان, پزشکی, حاملگی در آوریل 18, 2008 | 17 دیدگاه »
دیروز برای اولین بار حرکت بچه رو حس کردم. حس اینکه یک موجود زنده درون آدم تکون می خوره هم می تونه جالب باشه و هم ترسناک! برای من اما بیشتر جالبه تا ترسناک و برام یادآور حضور بچه است. فکر می کنم همین باعث می شه که کم کم ارتباط عاطفی من با بچه [...]
خنده ای چون جواهر
ارسالشده در کودکان, پزشکی, بیماری, سلامتی, غزل در ژانویه 21, 2008 | 23 دیدگاه »
وقتی آخرین قطعه پازل هزارتایی اش رو گذاشت ازش قول گرفتم که بهتر شه. با لب های رنگ پریده و پیشانی تب دارش گفت باشه… درست از تعطیلات کریسمس شروع کرد به تب کردن. یعنی یک چند روزی بود که می دیدم بی حاله اما فکر می کردم بیشتر تنبلی می کنه تو تعطیلات [...]
خنده ی سلامتی
ارسالشده در کودکان, پزشکی, بیماری, بیمارستان, خاطره, سلامتی در سپتامبر 7, 2007 | بیان دیدگاه »
از هفته ی پیش درمانگاه عمومی کودکان رو شروع کردم…گاهی فکر می کنم من برای کار مطب ساخته نشدم. اما تجربه های تلخ و شیرین درمانگاه برای خودش یک داستان دیگه است. دیروز اونقدر حالش بد بود که وسط هر معاینه خوابش می برد. مجبور شدم برای گرفتن نمونه استریل ادرار از مادرش و پرستار [...]